متولد ............؟

بی رهگذر

+ می شه با هم حرف بزنیم

سلام ! می شه با هم حرف بزنیم...

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

 5 ساله که بودم فکر می کردم مادرم خیلی چیزها رو می دونه .

 6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم مادرم همه چیز رو هم نمی دونه.

14 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

15ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، مادرم هیچی در این مورد نمی دونه ....

16 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

17 ساله که شدم دیدم مادرم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

 18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

 21 ساله که بودم پناه بر خدا مامانم به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

 25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از مادر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.

 40 ساله که شدم مونده بودم پدر و مادرم چطوری از پس این همه کار بر میومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن .
 
 45 ساله که شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که اونا برگردن تا من بتونم باهاشون دربارة همه چیز حرف بزنم !

اما افسوس که قدرشونو ندونستم ......   خیلی چیزها می شد ازشون یاد گرفت!
 
حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده........

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٦


+ ببخشید آقا میتونم به خانومتون نگاه کنم؟؟؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.

خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٤


+ آهسته و پیوسته

در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود.دوی ماراتن در تمام المپیکها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود.

کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود...

هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد...

استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند.

اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.

نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند...

طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند.

از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد.

داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود!

جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.

40یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند.

شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود.

او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت.

فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست!

بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.

داستان "جان استفن آکواری" از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد

حالا آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟!!

یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید

سخن روز :  نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خستگی آور نباشی. (هیلزهام) 

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٩


+ آرزوهای ویکتور هوگو...

 اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

ویکتور هوگو


آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. 

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم! 

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸


+ آرزوهای خود را عملی ساز رهگذر

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد …. به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند.

 خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٩


+ قهوه در وقتش

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

حالا با من یک قهوه میخوری؟

نویسنده : رهگذر ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٥


+ دلبر رهگذر

 

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

 

  یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

 

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

 

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

 

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
تگ ها: دلبر رهگذر


+ داستان کوتاه ساحل و صدف

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

 "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦


+ غم رهگذر

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود.

به او گفتم کیستی؟ گفت : غم

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد.

ولی

بعد ها فهمیدم که من عروسکی هستم در دستان غم...

*     *     *

دوستت دارم

به وسعت چشمان زیبایت...

*     *     *

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤
تگ ها: غم رهگذر


+ شکست یار و رهگذر

گفتند: شکست یعنی یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای!

گفت: نه! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.

گفتند: شکست یعنی تو هیچ کار نکرده ای.

گفت: نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.

گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای.

گفت: نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت نداشته ام.

گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی.

گفت: نه! شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.

گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی.

گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.

گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای.

گفت: نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.

گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!

گفت: نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم

شکست یار و رهگذر

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢


+ بدون شرح رهگذر

یاد یار

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٧


+ تو هم شاید روزی... رهگذر

پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی

صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.


کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی

صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و

دخترک حرف می‌زدن و پیرمردنگاهشون می‌کرد

گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود

چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد.

 یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین

طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص

بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو بینن.پیرمرد

در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر

رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش

داد.

پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد

سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها

پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که

پسرک نشسته بود......

             و تو هم شاید روزی بشینی

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۳


+ کوچه رهگذر

 

بـی تــو مهتــــاب شبی بـــاز از آن کوچـه گذشتـم

 همه تـــن چشم شدم خیـره بــه دنبـال تـو گشتم

 شوق دیـدار تو لبریز شد از جـام وجودم

 شـدم آن عاشق دیوانــه کـــه بـــودم 

 

درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

بــــــــــاغ صد خــــاطـــره خنــدیـــد

عطـــــــر صـــد خـــــاطــــره پـیـچـــیــــد

 

یادم آمد که شبی بــا هم از آن کـــوچــه گـذشتـیــم

پـــــــرگشودیـــم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ســـــــاعتــی بــــر لب آن جــــوی نشستیــم

تو همه رازجهان ریخته درچشم سیاهت

من همــه محــو تمــاشای نگــاهت

 

آسمــــان صــــاف و شـــب آرام

بخـت خنـــــــدان و زمــــــــــان رام 

خـــوشــــه ماه فــــــرو ریختـــه در آب

شـــــاخـــــه ها دست بـــرآورده بـــه مهتاب

شـــــب و صـــحــــــــرا و گــــل و سنــــــــگ

همــــــــه دل داده بـــــــــه آواز شبـــــاهـنـــــگ

 

یـــــــادم آیــــــــــد  تــــو بــه من گـفـتـــی

از ایــــــــن عـشــق حــــذر کـــــــــن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

 

تـــو کـــه امـــروز نگــــاهت

بـــــــه نگـــــاهــــی نگــــران است

باش فردا ،‌ کــــه دلت بـــــــا دگران است

تا فراموش کنی چندی ٬ ازاین شهر سفر کـــن

 

بـــــا تــــو گــفــتـــم حـــــذرازعــشق نـــــــدانـم

ســـفــــــر از پـیـش تـــوهـــرگــز نـتـــوانــم

روز اول کــه دل من به تمنای تـو پر زد

چـون کـبـوتـر لب بــام تــو نشستـم،

تــــــو بـــه مـن سنگ زدی من

نــــــــه رمیــــدم ، نــــه گسستـم

 

بـــــــاز گفــتــم کــه تـو صـیـــادی و

مــــــــــــــن آهــــــــــوی دشـــــتــــــــم

تـا به دام تـــو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حـــــــــذر از عــــــــشـــــــق نــــــدانـــــــــــم

ســـفـــر از پــیـش تـــــو هرگز نـتـوانم ، نتـوانـــم

 

اشــــــکــــی ازشـــــاخــــه فـــــــرو ریـــخــــت

مــــرغ شب نـاله ی تـلخی زد و بــگــریخت

اشـــک در چــشــم تــــــو لـــــرزیـــــد

مـــــاه بــــر عـشـق تــــو خـنـدیـد

 

یـادم آیـد که از تو جوابی نشنیـدم

پــــــای در دامن انـــــدوه کــشیــــــدم

نــــگـســســتـــــم ، نـــــــــرمــــــــیـــــــدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگرهم

نــــه گــــرفـتـی دگر از عاشق آزرده  خبـر هـــــم

نــــه کـنـــی دیــگــــر از آن کـوچـه گـــذر هــم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

کوچه

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: کوچه رهگذر


+ عشق بی پایان رهگذر

به نام خداوند عشق
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.
 
نویسنده : رهگذر ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥


+ گول ظاهر رو نخور رهگذر

 

((* یادت باشه هیچ وقت گول ظاهرو نخوری *))

و اما داستانش :

     یه روز گنجشکی که به تازه گی سراز تخم بیرون آورده بود اونقدر جیک جیک می‌کنه که از تو لونه میافته پائین‏‏ْ، در همین حین یک گاوی که از اونجا می‌گذشته و در حال تولید کیک بوده یکی از اون کیکای داغ و بد بو رو می اندازه رو سر جوجه کوچولو. جوجه شروع به جیک جیک می ‌‌کنه و یک روباه صدا شو می‌شنوه آقا روباه میادو گنجشک و نجات میده و کیک بد بو رو از روی گنجشک کنار می‌زنه. گنجشک کوچولو خوشحال می‌شه از اینکه روباه اونو از تو لجن زار نجات داده ولی قافل از اینکه گنجشک کوچولوی ما غذای آقا روباه می‌شه.

 

و اما نکته داستان:

همیشه اون کسی که تو رو از لجن زار در میاره فکر تو نیست،

همیشه ام  اون کسی که قیافه تو رو زشت می‌کنه بدی تو رو نمی خواد

 

 

جهت استفاده در هیجدهم آذر سال ٨٧

نویسنده : رهگذر ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥


+ طالع بینی زن آذر رهگذر

 

می توان گفت زن متولد آذر ماه اهل منطق و واقعیات، مهمان دوست، بی ریا و پول خرج کن و بی نظم و انضباط، راست گو اما بدزبان و درشت گو است.اگر حسود و بدکینه هستنید، هرگز با دختر متولد آذر ازدواج نکنید.شاید بهترین توصیف زن متولد آذر این باشد که بگوییم او زنی نیست که انتظار داشته باشید مطابق میل شما حرف بزند و چه بسا که گاه و بیگاه از لحن نیشدار او آزرده خاطر می شوید و در مقابل هر چند گاه یکبار آنچنان جملات زیبا و دل انگیز از دهان او خارج می شود که شما با شنیدن این جملات، روزگار را به خوشی طی خواهید کرد. زبان زن متولد آذر نیشدار و پرکنایه است اما قلبش پاک و صمیمی و بی ریا است.

طالع بینی زن آذر

...
ادامه مطلب
نویسنده : رهگذر ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥